محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1018

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

از بنى شيبان نام او هانى بن مسعود ، و نعمان اندر جهان همى گريخت ، و هيچ كس از بيم پرويز او را نيارست پذيرفتن . نعمان متحيّر شد . پس برفت و از در وى باز شد و گفت : اى ملك ! زيد بن عدى نامهء من بر تو نيكو نخواند . زيد گفت : من نامهء تو نيكو خواندم ، و ليكن نه تو بودى كه مرا گفتى كه ملك عجم به من اوفتد . نعمان از آن سخن او متحير شد . پرويز فرمود تا نعمان را به پاى پيل افگندند و بكشتند ، و اين دختر نعمان چون خبر كشتن پدر خود بشنيد ، به كوه شد به صومعه ، و به عبادت مشغول شد . پس پرويز نامه كرد به اياس كه هر جا كه خواستهء نعمان است برگير . اياس كس فرستاد به هانى كه چيز نعمان بازده . هانى گفت : من ندهم و سپاه گرد كرد و بر سر چاه ذى قار رفت . پرويز بيست هزار مرد به حرب وى فرستاد و حرب همى كرد چنان كه نزديك بود كه دو سپاه از تشنگى بميرند و هلاك شوند . پس اندر ميان عرب مردى بود نام او حنظله ، گفت : اى مردمان ! اندر مدينه مردى بيرون آمد محمّد نام ، و مردمان مكّه به حرب او شدند به چاه بدر ، و ظفر او را بود . اكنون هر كه به نام او حرب كند و گويند محمّد اى منصور ، همى ظفر يابند . پس عرب بگفتند كه محمّد اى منصور ، و عجم همه هزيمت كردند و عرب شمشير اندر نهادند و پنج هزار مرد بكشتند و ديگران به هزيمت شدند بنزديك پرويز ، و او را اين علامات نام محمّد بگفتند . پرويز كينه اندر دل گرفت . و از پس اين حرب ذى قار پيغامبر ما صلَّى الله عليه و سلَّم نامه كرد به پرويز ، و رسول فرستاد ، و نامه اين بود : * ( بسم الله الرّحمن الرّحيم من محمّد رسول الله الى پرويز بن هرمزد ! امّا بعد ، فانّى احمد الله اليك الَّذى لا آله الَّا هو الحىّ القيّوم الَّذى ارسلنى بالحقّ بشيرا و نذيرا الى قوم عليهم السفه و سلب عقولهم و من يهده الله فلا مضل له و من يضلل فلا هادى له و ان الله بصير بالعباد ليس كمثله الشىء و هو السميع البصير . امّا بعد فاسلم تسلم من عذاب الله او ايذن بحرب من الله و رسوله . ) * چون پرويز اين نامه برخواند و چشمش بر عنوان افتاد گفت : اين كيست كه به من نامه نبشته است و نام خويش از پيش نام من نبشته است ، و بفرمود تا نامه بدريدند ، و آن رسول را خوار كرد . چون خبر به پيغامبر رسيد با ياران ، گفت : غم نداريد كه عجم دين خويش بدريدند هم چنان كه پرويز نامهء من بدريد . و كينهء حرب ذى قار اندر دل پرويز بود . نامه كرد به باذان ملك يمن ، و دو رسول فرستاد و گفت : مردى اندر عرب بيرون آمده است و سوى من چنين نامه [ كرد ] سپاه برگير و اين مرد را بند كن و سوى من فرست . و اين باذان علامتهاى پيغامبر عليه السّلام يافته بود ، چون رسولان بيامدند ، ايشان بسوى پيغامبر فرستاد تا پيغام بداد . پيغامبر گفت : شما فرود آييد تا من بنگرم . و ايشان هر روزى شتاب همى كردند ، و پيغامبر عليه السّلام مدارا همى كرد . پس جبريل عليه السّلام آمد و پيغامبر را صلَّى الله عليه و سلَّم گفت : پرويز را پسرش شيرويه بكشت ، و او به پادشاهى بنشست . پيغامبر اين رسولان را بگفت . رسولان به يمن شدند سوى باذان ، و گفتند او ما را چنين گفت كه به فلان روز پرويز را شيرويه بكشت . چون روزى چند برآمد ، نامهء شيرويه فراز رسيد سوى باذان كه پرويز برفت ، و پادشاهى به من آمد . بيعت من بستان از مردمان ، و آن مرد را كه دعوى